تبليغات|طراحی سایتX
در گوشم نجوا کن...
تبیلغات

نوت بوک رایگان:



ثبت نام



توضیحات بیشتر در ادامه مطلب

( ادامه مطلب )


نوشته شده در 11/4/1389ساعت 04:48 توسط سامی | - نظر(7) -
پایان امتحانات

من تورا دوست دارم

و تو دیگری را

و دیگری مرا...

وما هر سه تنهاییم!

...

سلام

خوبم؛ خوبی؟

در مورد این موضوع فردا آپ می کنم!

امتحانات تموم شدن و من می تونم دوباره شروع به کار کنم!!!

( ادامه مطلب )


نوشته شده در 10/4/1389ساعت 01:22 توسط سامی | - نظر(1) -
دوستی من و رضا (قسمت سوم و پایانی)

سلام

خوبم،خوبی؟

….

قسمت سوم و پایانی

من چند دقیقه پیش یک مطلبی رو خوندم و تصمیم گرفتم همین امروز تمام ماجرا  رو بگم:

برید به ادامه مطلب

( ادامه مطلب )


نوشته شده در 1/3/1389ساعت 03:55 توسط سامی | - نظر(20) -
دوستی من و رضا (قسمت دوم)

سلام

خوبم، خوبی؟

قسمت دوم:

برام عجیب بود. تاحالا اون اطراف هم ندیده بودمش! چه برسه که بیاد این مسجد! من همیشه می نشستم پیش بچه های گروهم (تو مسجد بچه های کوچکتر از خودم رو من آموزش می دادم که باهام خیلی اخت شده بودن و براشون مثل داداش بودم! حتی چندتاشون برام نامه عاشقانه نوشتند. البته منم خیلی دوسشون دارم، هنوزم تعداد زیادیشون میان مسجد.) بخاطر همین همیشه اطرافم پر بود و شلوغ.

....

لطفا به ادامه مطلب بروید.

( ادامه مطلب )


نوشته شده در 1/3/1389ساعت 12:53 توسط سامی | - نظر(1) -
تمنای عشق

نباید گریه می کردم وقتی قلبمو شکوندی

تو باید واسه همیشه تو گلوم یه بغض می موندی

من چه سخت گرفتمو تو چقدر ساده گذشتی

از کسی که ساده دل بتو داده گذشتی
................................................................

سلام بچه ها

این رو داشته باشید تا فردا ادامه داستان رو بگم!

به دعاتون نیاز دارم. می دونم خدا دعای عاشق ها رو برآورده می کنه!

دوستون دارم.

نوشته شده در 31/2/1389ساعت 11:30 توسط سامی | - نظر(1) -
دوستی من و رضا (قسمت اول)


سلام

خوبم، خوبی؟

می خوام ماجرای دوستیم با رضا رو بگم. دوست دارم آخرش هر احساس و حرفی دارید رو بهم بگید.

کم کم میریم جلو، چون هر مرحله به نظرم نتیجه گیریش متفاوته!

لطفا برید به ادامه مطلب...


( ادامه مطلب )


نوشته شده در 31/2/1389ساعت 05:21 توسط سامی | - نظر(4) -
دوست
آنکه تنها آمد و دستى به دل ما زد و رفت در اين خانه ندانم به چه سودا زدو رفت خوا تنهايى ما را به رخ ما بکشد تعنه اى بر در اين خانه تنها زدو رفت...﷊
نوشته شده در 28/2/1389ساعت 08:12 توسط سامی | - نظر(2) -
دل نوشته

خدایا...

تاکی این همه تنها باشم؟ خسته شدم!

دلم گرفت از بی هم زبونی!

دلم برا یک بوس عاشقانه  تنگ شده!

دلم برا دلهره و اضطراب تنگ شده

دلم برا گفتن دوست دارم تنگ شده

دلم برا بوسیدن تنگ شده!

دلم برا لب سرخو قشنگی تنگ شده!

دلم برا اون صورت مثل ماه تنگ شده!

دلم برا یک عشق پاک تنگ شده!

دلم برا دلتنگ شدن تنگ شده!

دلم برا خنده و گریه با همدیگه تنگ شده!

دلم تنگه...

....

اوین روزی رو که دیدمش هیچ وقت یادم نمی ره! کاش اونم دوستم داشته باشه!

خدا کمکم کن!

دوستون دارم.

نظر یادتون نرها!!

( ادامه مطلب )


نوشته شده در 28/2/1389ساعت 09:19 توسط سامی | - نظر(1) -
زندگی نامه

سلام

خوبم خوبی؟

خب از اول اول شروع می کنم؛ از روز تولدم.

من هشت ماه بدنیا اومدم و درست در روز کریسمس! خب کسی که هشت ماهه بدنیا میاد یکم عجوله دیگه؛ بگذریم...

من تا 4 سالگی حرف نمی زدم و لال بودم و فقط گریه و خنده رو داشتم که بیشتر می خندیدم. مامانم می گه تو اصلا گریه نمی کردی. ولی با این حال از دو سالگیم هم خاطره دارم، دقیقا یادم هست که خواهرم بغلم می کرد و ... . تو همون زمون طبق رسوم گذشته یک عدد تخم کبوتر زنده بخورد من بدبخت زبون بسته دادند تا زبونم باز بشه و مثل اینکه شکر خدا عمل کرد! و من زبون باز کردم! شناسنامه منو از خودم بزرگتر گرفته بودن و من 5.5 سالگی به مدرسه رفتم! از همون دوران بود که بشدت تنها بودم و دوست کمی داشتم! چون نه تو اقوام و آشنایان پسر هم سن داشتیم و نه تو مدرسه! این موضوع اختلاف سنی توی مدرسه هم بدتر شد. چون من سال سوم دبستان رو جهشی خوندم(گفتم که؛ 8ماهه بدنیا اومدم) و همون اندک دوستان همکلاسیم هم از من 2تا 3 سال بزرگتر بودن!

تو اقوام هم فقط یک پسر به اسم محسن هم سن من و همسایه دیوار به دیوارمون بود، اکثر خاطرات بین 7 تا 9 سالگیم با ایشون بود. خیلی با هم صمیمی بودیم و فقط شبها از هم دور بودیم و یا تو مدرسه؛ چون اون دو کلاس از من عقب افتاده بود. تازه بعضی وقت ها شبا خونه هم می رفتیم و تا نصف شب بازی می کردیم.

غیر از محسن با دو تا دختر که خواهر بودن دوست بودم. اینها رو هم خیلی دوست داشتم و دارم و الان هم ازشون خبر دارم. تا حدود 9 سالگی که ایران بودن با هم بودیم و دوست. ولی از شانس من باباشون ماموریت گرفت و به خارج از کشور رفتند و همین باعث شد بین ما فاصله بیافته و با هم غریب بشیم.

خواهر بزرگه الان دانشگاه پزشکی می خونه و پارسال هم عقد کرده بود. کوچیکه هم پشت کنکوره و درس می خونه. خیلی وقته ندیدمشون و اینا رو هم از برادرش پرسیدم. البته عروسی دعوت بودم، ولی بنا به دلایلی که شاید بعدا گفتم (اصلا و ابدا فکر نکنید من عاشقش بودم! دلیل دیگه ای داره)، نرفتم و فقط مامان و بابام و داداش کوچیکم که دوست برادرشه رفتند.

تو دوران راهنمایی توی مدرسه یک دوست داشتم به اسم عبدالرحیم. بچه فوق العاده خوبی بود و همیشه با هم درس می خوندیم و کارای فوق برنامه هم با هم بودیم. همیشه با هم به مطالعه مطالب علمی می پرداختیم و از اطلاعات فنآوری و اختراعات و علم و... خیلی خوشمون می امد. همیشه دنبال چیزهای جدیدی بودیم. ولی این دوستیمون فقط در همون دوران راهنمایی بود و بدلیل اینکه مدرسه امون توی دوران دبیرستان عوض شد از هم دور شدیم! باز هم از ایشون خبر دارم و براش آرزوی موفقیت می کنم.

توی دبیرستان سال اول من خیلی فعال بودم و به قولی مدرسه رو رو انگشتم می چرخوندم. بخاطر اون همه اطلاعاتی که تو دوره راهنمایی با عبدالرحیم جمع کرده بودم، شدم آچار فرانسه مدرسه!

از کتاب داری بگیر تا مسئولیت سایت و مشخص کردن تاریخ امتحانات!

سال دوم بدلیل جابجایی مدرسه ام رو عوض کردم. رشته تحصیلی ام رو هم تجربی انتخاب کردم. تو این سال تحصیلی با دو تا از همکلاسیام اخت بیشتری داشتم، ولی صمیمیه صمیمی نبودیم. پایان سال تصمیم گرفتم رشته ام رو به ریاضی تغییر بدم  که مجبور شدم آمار رو تابستون پاس کنم.

سال سوم که از اون دو تا دوستم جدا افتادم ولی بجاش با چهار نفر دوست شدم که هنوزم دوستیم ولی بدلیل دوری از هم روابطمون کم رنگ شده! تو پیش دانشگاهی هم با هم بودیم و بعد کنکور و قبولی در دانشگاه من بود که از شون فاصله گرفتم. چون شهری که دانشگاهم در اونجاست 8 ساعت اختلاف راه داره ومن هم هر3ماه یکبار می روم خونه! تو همین پیشدانشگاهی بود که یکی از تلخ ترین وقایع زندگیم اتفاق افتاد که بعدا می گویم.

یچیزی نزدیک بود یادم بره! اونم دوستی من با رضا بود که 3 سال از من بزرگتر بود که اینم ماجراش رو جدامی گم.

توی دانشگاه دیگه از همه جا تنها تر شدم و بخاطر ماجراهایی که تو پیش دانشگاهی برام اتفاق افتاد حسابی حالم گرفته شده بود. و هنوز که هنوزه هیچ دوست صمیمی ندارم. البته قصد کردم با چند نفر دوست بشم که بازم اینا رو جدا می گم.

یادمه تو همه دوران تحصیل بخاطر اینکه همه پدرم رو می شناختند و از نحوه تربیت من خبر داشتند که خونواده مقیدی هستیم، همکلاسیام جلوی من حرف بد نمی زدند و همیشه این حرفاشونو پیش من درگوشی می گفتند.

راستی اصلا فکر نکنید من فقط با این چندتا دوستام حرف می زدما!من آدم فعالیم و با همه ارتباط داشتم فقط با این چند نفر که گفتم صمیمی تر بودم، همین. وگرنه همه همکلاسیام رو دوست داشتم.

چه روزهایی بود، یادشون بخیر.

تقریبا من و همه دوستای دوران دبیرستانم نمازمون رو تو یک مسجد می خونیم و همین مسجد بهترین عامل حفظ دوستیمون هست.

فعلا اینها رو داشته باشین تا  بعدا بریم سر اصل مطالب! این مطالب کامل نیستند، کم کم بیشتر با زندگیم آشنا می شید.

مطالب آینده ماجرای من،  رضا، صادق و  علی!

( ادامه مطلب )


نوشته شده در 28/2/1389ساعت 09:19 توسط سامی | - نظر(2) -
آشنایی

سلام

خوبم، خوبی؟

من سامم، 20 سالمه؛

بچه خوش قیافه ای هم هستم (دوستام می گن، خودم که چنین حسی ندارم) و جدیدا خوشتیپ هم دارم می شم. قبلا اهل تیپ زدن نبودم. موهام خرمایین و چشمام رو نمی دونم چه رنگین! توشون همه رنگی هست! ولی بیشتر سبزن.

قدم متوسطه و جدیدا اضافه وزن پیدا کردم، چون مدتیه از دوچرخه ام جدام!

عاشق ایرانم و هر وقت لبیک خواستند، حاضرم براش بمیرم. دوست دارم عاشق خدا بشم، ولی خب خیلی سخته!

اصول اعتقادی خودم رو دارم. و به نظر خودم در حد معمولم و نه افراط دارم و نه تفریط(درست نوشتم؟) یاد گرفتم انتقاد پذیر باشم و بحرف طرف مقابلم گوش بدم و در صورت درست بودن حرفاش پامو رو غرورم بزارم و بگم: شما درست می فرمایید.

بی ال هستم!

بچه هیئتی هم هستم!

شیطنت هم زیاد می کنم، البته اگه آدم پایه پیدا بشه!

به دوچرخه سواری، پیاده روی، موزیک، ماشین، بچه ها اونم خوشگلش، رایانه، بازی های کامپیوتری خصوصا آنلاین و تجهیزات الکترونیک مثل موبایل، دوربین و... علاقه دارم.

ترم آخر دانشگاه!

تنهام و به تنهایی عادت کردم! بین100 نفر آدمم که همشونو دوست دارم ولی باز هم تنهام! آخه عادم بی عشق همیشه تنهاست!

دوست دارم عاشق بشم، ولی نمی شه!دوست دارم دوست داشته باشم! اما نمی شه!

نمی تونم باور کنم طرف مقابلم واقعا دوستم داره یا نه! عاشقم هست یا نه!

 نمی دونم چرا! دلیلش چیه! ولی شاید اگر گذشته ام رو مرور کنم جوابشو پیدا کنم! حالا از شما  هم کمک می خوام.

از دروغ متنفرم همینطور اینکه کسی برام دلسوزی کنه البته بجز کسی که واقعا دوستم داره چون میدونم از سر محبته! از درس هم خیلی بدم میاد!

بهم کمک می کنید؟

 دوستون دارم

منتظرما، نظر بدید!

( ادامه مطلب )


نوشته شده در 28/2/1389ساعت 09:19 توسط سامی | - نظر(1) -
4130